هستی و نیستی
خیام اگر زباده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
خیام
شیخ
شیخی به زن فاحشه گفتا مستی؟
هر لحظه به دام دگری پا بستی؟
گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم
اما تو چنان که می نمایی هستی؟
خیام
مستی
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من می خورم و تو می کنی بد مستی؟
خاکم به دهن مگر تو مستی ربی؟
خیام
مجازات
ناکرده گناه در جهان کیست؟بگو
هر کس که گناه نکرده چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست؟بگو
خیام
دیوانه
او ز شر عامه اندرخانه شد
او ز ننگ عاقلان دیوانه شد
او ز عارعقل گند تن پرست
قاصدا رفته است و دیوانه شده است
(مولوی)
قوم و راه
قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است و نه این
خیام
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
تا به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
حافظ
عمر
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که از طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
خیام