زاهد خلوت نشین چنین می اندیشد:<<نزد من همیشه تک یعنی بسیار.همیشه یک در یک سرانجام ـــــ می شود دو>>

((من و من همواره با یکدیگر غرق گفت ـوـ گوایم.اگر دوستی ژا در میانی نکند این را چگونه تاب می توان آورد؟))

برای زاهد خلوت نشین دوست   همیشه سوم ـــ کس است.و سوم ــــ کس آن کمربند نجاتی است که نمی گذارد گفتگوی آن دو به ژرفنا فرو رود.

شوق ما به یک دوست فاش کننده ی ماست.

چه بسا مهرورزی ما با کسی جز پریدن مان از سر شرک مان نباشد و چه بسا آسیب زدن ودشمن آفریدن مان جز پوشاندن آسیب پذیری مان نباشد.

آن کس که دوست را خواهان است باید در راهش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد و برای برپاکردن جنگ باید توان دشمنی داشت.

می باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت.به دوست چگونه نزدیک می توان شد بی آنکه به مرزهای او پای گذاشت؟

بهترین دشمن را در دوست می باید داشت.آنگاه که با او به ستیز بر می خیزی دلت می باید از همیشه به او نزدیکتر باشد.

هرگز نخواهی توانست خود را برای دوستت چنان که باید بپارایی.پس برای او خدنگی و اشتیاقی به ابر انسان باش.

تاحالا دوستت را خفته دیده ای؟ودر چهره اش باریک شده ای؟چهره ی دوستت به هرحال چگونه هست؟همان چهره توست در آینه ای موج دار و بد نما.

در زن دیریست که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند.ازین رو زن را توان دوستی نیست.او عشق را میشناسد و بس.

       رفاقت هست .ای کاش دوستی نیز باشد.

 

 

                    (چنین گفت زرتشت)          فریدریش نیچه